آفتاب آمد د ليل آفتاب

پدر

پشت درا يك نفره درو واكن يه وقت نره! اون كه به عشق در ميزنه

با مهر درو وا ميكنه مي ياد يه گوشه ي خونه

محبت و جا ميكنه

پشت درا يك نفره درو واكن يه وقت نره اون يه غريب آشناست

از آشنا هم آشنا تره

هميشه توي دل ماست همون كه اسمش پدره

جواد هميشه از داشتن همچنين پدري ناراحت بود هميشه دلش مي خواست يك پدر پولدار و آخرين سيستم داشته باشد(!) با بچه هاي بالا شهر دوستي مي كرد و لباسهاي نو و مرتبش هيچ وقت اصليت او را لو نمي داد. صبح به صبح به خيابان جردن مي رفت و تا اخر شب هر كاري كه فكرمي كرد در شأن يك پسر پولدار زاده است را انجام ميداد و شبها دراز به دراز مي افتاد. مادري نداشت كه چشم به راهش باشد و براي سرد شدن شامش و يا دير كردنش حرص و جوش بخورد . خواهر و برادري هم نداشت كه به خاطر ديدنشان و يا مثلاًََ كمك كردن در درسهايشان كمي زود تر به خانه برود . و او تك فرزند پدر فقيرش بود كه پس از سالها رازو نياز به دنيا آمده بود و همراه با تولدش مادر براي هميشه چشمهايش را بست و او را به اين دنياي فقير هديه كرد.

جواد كه دوستانش او را با نام مستعار “ كامي” صدا ميزدند.

از اوضاع زندگي اش بسيار نا را ضي بود خانه شان متشكل از دو اتاق تو در تو بود كه به يك حياط نيم وجبي ختم مي شد .ديوار هاي خانه آجري و درش چوبي بود و در مجموع هيچ حرفي براي گفتن نداشت .

جواد هر چه قدر هم دير به خانه مي امد باز زود تر از پدر به خانه مي رسيد . حوالي ساعت 3 صبح پدر جواد نالان و خسته پيكر ضعيفش را تا روي رخت خواب و رنگ و رو رفته اش مي كشيد سمفوني ناله اجرا مي كرد . جواد هر شب تا صبح از شنيدن ناله هاي بي امان پدر غرولند مي كرد . او و پدرش كمتر فرصت مي كردند كه هم كلام شوند چون پدرش كارگري مي كرد و كارش صبح و شب و شنبه و جمعه نداشت (!) او تمام سعي اش را مي كرد تا جواد از خريدن لباسهاي مد روز و شيك عقب نماند . او دوست نداشت بر ابروان تنها يادگار زن مر حومش جوانه اخم لانه كند و تا دل نحيفش ريشه بدواند . مريم دختر خاله جواد و همسايه ديوار به ديوار آنها بود كه هر وقت فرصتي پيدا مي كرد لب به نصيحت او مي گشود و مي گفت : ( جواد جان تو بيست و سه سال سن داري و ماشاالله براي خودت مردي شدي و بايد دست بابات رو بگيري اين درست نيست اون كارگري كنه و تو فقط مفت مفت بخوري و بگردي(!)

جواد از دختر خاله اش متنفر بود مريم چادري بود و هرگز به ذهنش (1) خطور هم نمي كرد كه مانتوي كوتاه و شلوار تنگ بپوشد و اين موضوع جواد را از او بيشتر بيزار مي كرد . تمام كار هاي خانه خاله پيرش به دوش او بود و هيچ وقت بوي عطر خارجي نميداد . ناخن هايش ساده و لاك نديده بود و با ناخن هاي فرنچ شده دختر هاي بالاي شهر بسيار تفاوت داشت . جواد دنبال دختري مي گشت كه راه رفتنش مثل كبك باشد و پدرش به اصطلاح مايه دار (!) هر وقت مريم او را كنار مي كشيد و با او صحبت مي كرد جواد حالش بد ميشد و از او متنفر تر(!) طاقت مي اورد و چيزي نمي گفت.

اي اواخر پدر جواد كمي سرحال تر به نظر ميرسيد انگار جوانه اميدي در قلبش شروع به رويش كرده بود كه بر زخمهاي جان و تنش مرهم مي گذاشت . جواد از اين مسئله خوشحال به نظر ميرسيد چون شبها تا صبح از شر ناله هايش در امان بود و راحت تا لنگ ظهر مي خوابيد . همان روزها بود كه پدر او را به كناري كشيد و گفت : ( پسر گلم مي خوام در مورد مريم باهات صحبت كنم او تو را خيلي دوست داره و دختر مهربون و خونه داريه اون وصله تنمونه و بوي مادرت رو ميده ونظرت در مورد ازدواج با اون چيه؟ فكر عروسي شما منو خوب كرده قول ميدي در موردش فكر كني؟!)

جواد هم خنده اش گرفته بود و هم عصباني شده بود با حالتي مسخره جواب داد : ( بله (!) بخت دو تا بد بخت بيچاره تو تسمونا بسته شده (!) ول كن بابا من اگه دنبال اين جور دخترا بودم كه هر روز صبح تا شب وقتم رو تو كوچه هاي بالاي شهر هدر نمي كردم (!) من با دختري دوستم كه اسمش روشنكه و اونو براي زندگي آينده ام انتخاب كردم فقط دنبال يه كار خوب و با كلاس مي گردم كه زود تر از اين خراب شده برم و بگم پدر و مادر ندارم و تنها زندگي مي كنم . واي بابا فكرش رو بكن اگه بياد خونه و زندگي ما رو ببينه چه حالي بهش دست ميده اگه لباس پوشيدنشو ببيني كف مي كني (!) عطراش همه قيمت بالان (!) حرف زدنش با لهجه انگليسيه فكر مي كنم اونور اب زندگي مي كرده من تو نخشم و تا چند وقت ديگه كامل مخش رو ميزنم (!!)

پدر چشمان بي رمقش رو به قد و بالاي جواد انداخت كه به سرعت از او فاصله مي گرفت تا شلوار دمپا گشادش رو براي ديدار فردايش با روشنك اتو بزند . فرداي اون روز دوباره مريم جواد رو صدا زد و گفت خجالت نمي كشي پدرت دوباره حال ندار شده ؟ چه بلايي سرش اوردي ؟ تا حالا اين قدر پريشون نديده بودمش آخه انصافت كجا رفته ؟! دوباره زانو درد و كمر درد امانش رو بريده جواد بس كن ديگه (!!)

جواد كه از دخالتها و نصيحت هاي مريم به ستو امده بود با فرياد گفت:( مرتيكه ديوانه ميگه تورو بگيرم (!) آخه ادم اينقدر ساده مي شه اخه تو كجا من كجا ؟ دلم به چيه تو خوش باشه خودت بگو من تورو مي خوام چه كار ؟!)

مريم كه از همه جا بي خبر بود نفسش بند اومده و طرح مطالبي كه روحش هم از آن خبر نداشت شوك بزرگي به او وارد كرد با بغض تنها يك جمله گفت و رفت : ( تو مثه برادر مني )

جواد از دست خودش ناراحت شد ولي چون يك ساعته ديگر با روشنك قرار داشت همه چيز را به سرعت فراموش كرد و مشغول ژل زدن به موهايش شد و به طرف بالاي شهر حركت كرد (!)

روشنك دست در دست اميد دوست صميمي جواد به طرفش آمد تا جواد را ديد دستش را براي دست دادن داراز كرد و گفت : ( سلام كامي جون ) جواد از شدت ناراحتي در حال تركيدن بود . گفت تو با اميد ...(!) روشنك گفت چرا ناراحت شدي عزيزم (!) من با هر دوتون دوستم . هر دوتونو دوست دارم .

-كامي- فرو ريخت و تحقير شد . به خانه كه رسيد داشت از ناراحتي قالب تهي مي كرد وسط اتاق پهن شد و چشمانش به سقف خيره ماند .

آن شب جواد هر جه انتظار كشيد پدر به خانه نيامد (!) و صبح دوباره مريم بود كه صدايش مي كرد . با بي حوصلگي به طرفش رفت از ديدن سرو وصع اشفته و قيافه گيه كرده مريم جا خورد مريم گفت : ( خوب جواد جان ديگه لازم نيست كه شرمنده دوستاي شيكت بشي . حالا مي توني همه جا بشيني و بگي ديگه هيچ كس رو نداري و تنها زندگي ميكني . مي توني بگي بابات يكي از پولدار ترين و بي غم ترين ادمها بود كه از شدت خوردن و خوابيدن تركيد و 'مرد . ديگه بابايي وجود نداره كه شب تا صبح با صداي ناله اش اذيتت كنه(!!) جواد از حرفهاي مريم چيزي نمي فهميد . بهت زده اطراف را نگاه مي كرد . در همين حال دو تا از كارگران افغاني ساختماني كه پدرش در آن كارگري مي كرد با گريه آمدند و خبر مرگ پدرش را برايش آوردند . جواد با آنها به سمت محل كار پدرش كه تا حالا نديده بودش راه افتاد . در آنجا لباس خوني پدر را نوك سيم هاي خاردار ديد .

لباسي كه تنها پوشش پدر بود (!) جواد منگ شده بود و دنيا در نظرش تيره و تار . از آن روز به بعد در بيمارستان بخش رواني بستري شد و همه را پدر صدا مي زد . ولي پدرش هيچ وقت به عيادت او نرفت تنها كسي كه به او مي رسيد و ترو خشكش مي كرد كسي بود كه هر روز برايش گل مريم مي اورد و داداشي صدايش مي كرد

گرفته شده از مجله ي محبوب و جوان پسند ايراني اتفاق نو

صاحب امتياز و مدير مسئول : محمد صادق درود گر

سر دبير : علي بحريني

روابط عمومي : افشين پاشازاده

نشاني پستي : تهران صندوق پستي 14155.8546

محل دفتر : خيابان كارگر شمالي .پلاك 170

تلفن : 8068259

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸۳ - HaMiDeH BaNo0