صفحه نخست
تماس با نویسنده
نویسندگان وبلاگ
HaMiDeH BaNo0
آرشیو وبلاگ
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
لینک دوستان
خيال واهي
از ميان دو لحظه ي ابي
دلكده ي من
همسفر جاده زندگي
آهو
يادم باشه يادت باشم
آواي آرام
غروب پاييز
تاوان عشق
حكايت دل
من تنهام به تنهايي ماه
كاش امتداد لحظه ها تكرار با تو بودن بود
غروب دلگير
شب,سكوت,كوير
مهران و ياران
آرامش پيش از طوفان
دختر پاييزي
سميرا حاتمي پور
ليلي
خدا بي تو نمي تونم !!!!!!!
فيروزه
ورود ممنوع!!!!!
گفتار پندار گون
سامان آنلاین
غمکده ی مستانه
لحظه های بی تو
آشنایی
من و خدا
به سراغ من اگر می آیی نرم و آهسته بیا
نسل سوخته
در روضه قلب جز گل عشق مکار ...
همراهي
صلیب نقره ای
شیدا بی لوسی
افسون چشمان سبز
وبلاگ فارسی
وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
لینک امروز
دوستیابی سالم
اخبار فناوری اطلاعات
خرید اینترنتی
ماكرومديا ایکس
خروجی و آمار وبلاگ
لوگوی دوستان
نيلوفرانه
لحظه هاي بي اغاز , لحظه هاي بي عبور هيچ اتفاقي حتي ساده ,لحظه هايي كه در مي يابي تنهايي , از بودن در ماجرايي دور , وقتهايي كه حت عشق نيز به سراغت نمي ايد و هر چه به ديوار هاي نامرئي اطرافت مي كوبي ,براي رهايي در مي يابي كه تنها تريني .
در مي يابي حتي اناني كه مي خواهي دوستشان بداري, از تو مي گريزند ,با تنهايي درخت خشك مي اميزي , افسانه هاي رستن مي خواند برايت , با بسشر خشك رود هم اغوش مي شدي اواز جاري سبز دشت هاي فراموش شده را مي شنوي,تنهايي ات را چه خواهي كرد ؟ درون پر اشوبت را با چه ارام چه خواهي كرد ؟فرياد ساليان خفته در سينه را چه خواهي كرد؟
با قلبهايي كه بيهوده مي تپد كه بگويند زنده هستند چگونه مي توان كنار امد , تويي كه قلبت جنس گلبرگ گل بي ريايي و صداقت و مهربانيست با بي مهري هايي كه چون تيشه بر ريشه ات فرود مي ايند چه خواهي كرد؟
هيچ جز انكه هر روز در خود بيشتر فرو روي و به جايي برسي كه ديگر كسي تو را نبيند . در كنارم نشستي بي انكه دستانم را بگيري , در كنارت نشستم بي انكه نگاهت كنم , با خود گفتم پس كجاست آنهمه بي تابي كه ورق هاي دفترم را سياه مي كند , مثل قلب شيطان . كجاست ان همه شوري كه با رويايت تقسيم مي كردم . فاصله اي بين ما بود , ميا ن فاصله جملاتي نا پيدا, سرزميني كه با گفته هايمان شكل مي گرفت
گاه سراسر سبز مي شد , گاه تاريك ِ تاريك .
تو به من فهماندي كه ارزش گناه را داري .
دوستت دارم دوستت دارم , مي خواهمت اما نه براي اغوش خالي ام براي روح تنهايم , در ميا سر گشتگي هايي كه به هر سو مي روي در اطرافت حلقه زده اند .
دوستت دارم نه براي لحظه اي هم اغوشي بلكه براي ابديتي بي فراموشي, براي تنهايي هايم , براي انكه بي محابا در اغوشت بگيرم , از رنج هايي كه طمع تلخشان را بعداز گذشت زمان ديگر فراموش كرده ام , خسته شده ام از رنگ ها دلگيرم , بي رنگي مي خواهم , دستان تو را مي خواهم .
دستاني كه همچون دريا يي آرام مرا به ورطه ي يكي شدن با رهايي ماهيها ي معصومانه مي كشاند , دستان تو را ,مي خواهم تا از بي پناهي هايم نهراسم , مرا با خود ببر به شهر خيالت . به عمق نگاهت , به بغض فرو خورده ي حنجره ي دردناكت .
از نگاه من تا نگاه تو دنيايي دلبستگي ,
از دستان من تا دستان تو حسرت جانگاه يكي شدن ,
از لبان من تا لبان تو سكوتي پر تمنا,
بي قرار تنهايي با توام ,
سر گشته رهايي در آغوش تو ,
بيا گرمي تن تو افسونم كرده است ,
گيسوان آشفته اي بي تاب دستان تب آلود تواند.
تنهايي تنم در انتظار بازوان توست ,
همچون شقايقي وحشي در انتظاز پر پر شدن با نسيم خواهش توام .
مرا بطلب به سوي آتشگاه خواستنت , قرباني ام كن ,
من شيفته ي فراشدن و يكي شدم با توام .
دشتي از گل سرخ بوسه ام , مرا بخواه ,
در من ريشه بزن ,
بپيچ شاخه هاي آرزويت را به دو احساس من,
مي خواهم طپش قلبت را بر روي سينه ام حس كنم .
مرا صدا كن. با من از صبر مگو من صبرم را از لحظه ديدار تو به خواهش حضورت فروخته ام . من بي قرار لحظه رخوتناك با تو بودنم ,
مغلوب . سر سپرده حقيقت عاشقانه , هراسم نيست كه عصيانگر بخوانندم .
من عصيان تمامي عشق هاي در سينه مدفون شده ام ,
بيا ,
مهراس ,
اگر از وسوسه راه گريزي بود , آدمي اكنون در بهشت مي بود , بيا مرا به افسانه ها دعوت كن .
غرقم كن در درياي گناه و در بستر دشت بيدارم كن , هوسناكي احساست را به لبانم بده و مرا سر مست كن از باده ي نوازشهايت ,
غسلم ده در اشكهاي نيازت ,
محبوبم مي داني كه دلتنگ با تو بودنم ,
همچون درختي خشكيده در انتظار رويش جوانه اي دوباره ,
بسويم بيا پيش از آنكه با رويايت حقيقت را از ياد ببرم ,
نه من ريا نمي خواهم حقيقت ويران كننده ي بودنت را مي خواهم .
بيا مرا ببر به خوابهايت به طغيان احساست ,
به درون شوريده ات .
بنوش حيات مرا چون جرعه آبي گوارا در تابستاني داغ ,
بيا و داغ گناه را تا ابد بر پيشاني دل ديوانه بگذار .
دل من , دستان من , تن من و احساسم ديگر از خيال تو سيراب شده اند .
حجم حضورت لمس وجودت را مي طلبند.,
تو آرزو نيستي حقيقت سوزان درون سر كش مني ,
رنج خواستنت بي تابم مي كند و نبودنت بي خوابم مي كند ,
بيا من , من سر تا پا آتشم يا با من بسوز يا كه رهايم كن تا در خويش خاكستر شوم ,
نمي خواهم كه عطش لبهايم را با بوسيدن گلبرگهاي به شبنم نشسته ام سيراب كنم ,
نمي خواهم در آغوش برف داغي تنم را به فراموشي بسپرم , تو را مي خواهم ,
صدايم كن ,
مي خواهمت هر لحظه ,
اكنون ,
حالا بيا
پيام هاي ديگران () PermaLink جمعه ٢٩ مهر ،۱۳۸٤ - HaMiDeH BaNo0
